تبليغاتX
کلبه ی داستان
بعد
+ نوشته شده در  شنبه 1388/05/24ساعت 22:35  توسط زهرا اصغری  | 

مرد و نامرد

در خانه نشسته بودم که دوستم در زد . و گفت

-مرد بیا با هم به سفر برویم هم اب وهوایی تازه کنیم و هم تجربه های زیادی یاد میگیریم .من قبول کردم و گفتم

-توشه ای برداریم وصبح راه بیفتیم

نامرد گفت من الاغم را میاورم پیاده نباشیم .

من گفتم :من زانتیا میاورم کافیست صبح با بار وبنه راه افتادیم غروب شده بود که به کنار رودخانه ی کارون رسیدیم من مقداری نان وپنیر داشتم دستمال را باز کردم خوردیم نامرد گفت من میخوابم تو نگهبانی بده بعد تو بخواب من نگهبانی میدهم تا اموالمان را غارت نکنند . گفتم باشد ونامرد خوابید دیگر چشمانم باز نمیشد که او را بیدار کردم وخوابیدم سپیده که زد از خواب پریدم جا تر بود دریغ از بچه از اتش خاکسترش مانده بود واز هرچه داشتم هیچ. تاچشم کار میکرد جنبنده ای نبود نا امید و سرگردان براه افتادم راه را گم کردم کم کم اسمان به رنگ خاکستری در امد به کلبه ای در بیشه زاری رسیدم گفتم شب را در اینجا سر میکنم وصبح ادامه ی مسیر میدهم . در کلبه یک کامپیوتر بود وبه اینترنت وصل . در وبلاگ شخصی نامرد در قسمت نظر سنجی نوشتم به هم میرسیم از طرف مرد صدایی امد از پنجره بیرون را نگاه کردم دیوبود از ترس به تنوری که گوشه ی اتاق بود رفتم مقداری کاه که کف اتاق بود برسرم ریختم تا دیده نشوم مثل بید میلرزیدم که دیو دیگری امد وگفت سلام عزیزم چه بویی راه انداخته ای بوی ادمیزاد است ؟

-دیو ماده گفت :کوچولوی شیطون خوردی بوی ان از لای دندانهایت می اید

دیو نر گفت من یک هفته پیش خوردم دل و قلوه اش را هم که پرایت اوردم کله پاچه اش را هم که برای صبحانه خوردیم

کور شوم اگر بدون تو مرغ هم بخورم راستی میدانی دختر شاه سخت بیمار است من میدانم اگر مغز ده سگ تازی را در حمام به تنش بمالند خوب میشود

دیو ماده گفت تواز کجا میدانی جواب داد

باپسر عمویم که در کالج درس پزشکی میخواند چت کردم او گفت دیو ماده گفت چه جالب

دیو نر گفت میروم بیرون برای قضای حاجت شنیدم دیو ماده فکر کنم پشت تلفن میگفت فردا ظهر خانه هستم بیا شوهرم نیست

صدای باز شدن در امد دیونر گفت راستی میدانی پشت تپه موش کوری هست که در لانه اش چندین اشرفی دارد هر روز انها را افتاب میدهد

دیو ماده گفت برو فردا انها را بردار وبیاور تلوزیون ال سی دی برایم بخر دیو نر گفت به من حرام نمی افتدتا صبح صدای خور خورشان دیوانه ام کرد صبح که برای شکار رفتند از کلبه بیرون زدم به پشت تپه رفتم موش اشرفیها را در افتاب چیده بود سنگی پرت کردم فرار کرد اشرفیها را برداشتم ورفتم به شهر رسیدم سراغ قصر شاه را گرفتم وبه قصر رفتم به نگهبان گفتم بگویید پزشک ماهری از دیاری دور امده مرا به پیش شاه بردند ده پله بین ما فاصله بود ده ندیمه در اطرافش با پرهای طاووس بادش می زدند . از من پرسید

-شنیده ام طبیب حاذقی هستی . گفتم

-بله یا شاه . گفت میدانی اگر دخترم شفا نیابد جانت را از دست خواهی داد . گفتم اگر شفا یافت چه گفت : دامادم میشوی . گفتم :

-حمام شهر را قرق کنید دخترتان را به انجا ببرید من می ایم

از قصر خارج شدم ده سگ خریدم مغز هایشان را در اوردم و به حمام شهر رفتم عجب دختر زیبا رویی بود جانم را هم بالایش میدادم ارزش داشت بردمش به سونای بخار خوب مغزها را به تنش مالیدم وماساژ دادم وبعد انداختمش داخل جکوزی بردندش به قصر ارام در رختخواب خوابید ومن هم بالای سرش نشستم وتا صبح به صورتش خیره شدم صبح دیگر طاقت نیاوردم از پیشانی اش بوسیدم که یک ان اژیر خطر به صدا درامد و دختر شاه از خواب بیدار شد دو نگهبان امدند ومن را کشان کشان بردند فکر کنم من را از دوربین مدار بسته دیده بودند دو روزی در زندان بودم که به سراغم امدند و مرا پیش شاه بردند شاه گفت دخترم شفا یافته نوبت وفای به عهد من رسیده دخترم مال تو اما باید برایش ده بار شتر هدیه بیاوری وبعد نیش خندی زد گفتم:

-باشد به بازار رفتم اشرفیها را فروختم ده شتر با بارش خریدم به هر شتر چند زنگوله وصل کردم وبا سرو صدای زیاد روانه ی قصر شدیم همه با سروصدای زنگوله ها به استقبال ما امدند شاه تسلیم شد ودخترش را تقدیم من کرد چندین سال بعد از ان ماجرا در حیاط مسجد در حال وضو بودم که دیدم کدایی با التماس اجازهی حضور میخواهد ونگهبانان جلوگیری میکنند دستور دادم اجازه ی حضور دهند وقتی جلو امد دیدم کسی نیست جز نامرد به دست وپایم افتاد وکمک خواست میگفت پایدار باشی سرت به سلامت به من بیچاره کمک کن پایت را میبوسم التماس میکنم .سرش را بلند کرد تا به صورتم نگاه کند چشمانش گشاد شد ودهانش باز . برای چند لحظه سکوت بین ما حاکم شد نگهبانان برای بردنش امدند اشاره کردم رفتند . نامرد ماجرا را پرسید ومن مو به مو تعریف کردم چند سکه به او دادم به نگهبانان دستور دادم در لباسش میکروفون کار بگذارند . در عرض بیست وچهار ساعت به کلبه ی دیو رسیده بود صدای دیو میامد که میگفت :عزیزم چه بویی راه انداخته ای بوی ادمیزاد می اید

-خورده ای بوی ان از بین دندانهایت می اید

-نه عزیزم ان دفعه هم من گفتم همین را گفتی ادمیزاد داخل تنور بوده حرفهای ما را شنیده بود حالا دختر شاه را گرفته بچه هم دارند شامه ی من اشتباه نمیکند من میدانم داخل تنور است

-نه اشتباه میکنی

-من مطمئنم

-نه امکان ندارد

-حالا میبینی

-ببین این ادمیزاد است که یک لقمه ی چپ من است واین بی پدر کیست این نره غول داخل تنور چه میکند

صداهای عجیب و کر کننده ای امد وارتباط قطع شد .

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/11/29ساعت 8:28  توسط زهرا اصغری  | 

نگاه

شبی دلم شکست وریخت

صد تکه شد

به بند خاندان تو اویخته شد یاحسین

 

با تکه های دلم تا سحر ذکر گفتم زاده ی زهرا

 

حماسه ی تو سالهاست که با دلها اشناست

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/10/24ساعت 10:12  توسط زهرا اصغری  | 

زري كفتر باز

_بيه بيه داداش اون سوسكيه رو ببين ادم عشق ميكنه وقتي ميپره تا خال اسمون

_ابجي من براي چي اومدم اينجا انوقت تو چي ميگي به من سوسكي نشون ميدي اولش چيزي نگفتيم فكر كرديم تازه شوهرت مرده به ياد اون كفتر ميپروني اما ديگه چند ماهه من وبابا ديگه نمي تونيم سرمونو بين مردم بلند كنيم بنده ي خدا پدر شوهرتم ناراحت بود

_داداش تو فكر ميكني همين چندماهه من كفتر ميپرونم نه من چند ساله با شوهر خدا بيامرزم اين بالا تو اين پشت بوم تنها عشقمون همين چند تا حيوونه منتها اون موقع از لطف زيادت به ما سر نمي زدي خبر نداشتي تابستونا اكثر وقتا شامو توي پشت بوم ميخورديم بيشتر جمعه ها از صبح تا شب پشت بوم بوديم بابا هم بعضي وقتا براي سر زدن مي اومد البته بيشتر به هواي حيوونا از وقتی که رفتیم خونه پا چناریه دیگه بابا به اعتراض همسایه ها کفتراش رو جمع کرد همیشه انگار غم بزرگی تو چشماشه

_ ابجي جونم اون موقع فرق ميكرد شوهر داشتي اوازه ي كفتر بازيت تو محل پيچيده حرفت شده نقل مجلس زنا جووناي بيكار زنجير بدست سر كوچه ها اگه راضي بشيفردا بيام جمع كنم ببرم سلعه بفروشم با پولش يه دوايي به زخمت بزن

_نه داداش گلم اون طوقيه رو ميبيني چقدر بالاش پول ميدادن شوهرم نفروخت ميدوني ازش چند تا جوجه كشيديم ببين اون جفتشه ببین اون دم سبزه رو میبینی تو صحن امام رضا پره یادته بچه بودیم میرفتیم مشهد ازبابا پول میگرفتیم براشون دون میخریدیم یک مشت دون میریختی وقتی جمع میشدن بخورن میدوییدی بینشون میپریدن چرخ میزدن دور حرم مینشستن روی گنبد طلا داداش من وللاه اين پشت بوم طبقه ي چهارمه فعلن اين دور وبر هم كه كسي بلندتر از اين ساختمون نساخته ديوار چينشم كه بلنده از بيرون ديد نداره خاطرتون جمع كار خلاف شرع هم نمي كنم مطمئن باشيد ابروتونرو نميبرم داداش بشین غریبه

زن چوب باریک وبلندی را از کنار دیوار برداشت به طرف جمع کبوتر ها یی که بغ بغو کنان در حال اب تنی وبر چیدن دانه بودند رفت چوب را دور سرش چرخاند وکبوترها را به اسمان پرواز داد

_ديروز نادر زنگ زده بود

_كدوم نادر

_بابا دوستم همون كه رفت امريكا شنيده بود صادق مرده زنگ زده بود تسليت بگه حال پسرت روهم پرسيد نميدونم به كدوم حسن صادق دلبستي كه نادرو اواره ي غربت كردي ميگفت كريسمس برميگرده

زری سرش را پایین انداخت وبه نقطه ای از زمین خیره شد

-من رفتم نظرت عوض شد زنگ بزن میبرم سعله میفروشم پول خوبی دستت میاد

زنگ تلفن باصدای گوشخراشی بصدا درامد مرد گوشی را برداشت

_سلام داداش زنگ زدم ازت حلاليت بطلبم

_مگه چي شده ابجي

_هيچي دارم ميرم مشهد

_با كي

_با كاروان داره از محل ميره مشهد منم اسم نوشتم .شايد كفترها رو هم ببرم قاطيه كفتراي امام رضا كنم كه هر وقت دلم هواشونو كرد برم مشهد.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/09/18ساعت 10:3  توسط زهرا اصغری  | 

تلفن

بعد از کلی دوندگی واستشهاد دادن همسایه های قدیم که من بضاعت مالی برای گرفتن وکیل ندارم توانسته بودم تا مراحل پایانی طلاق پیش بروم با چه زحمتی توانسته بودم راضیش کنم تا کی باید کلفتی میکردم پول نعشه ی اقا را میدادم دختر کوچکم قول داده بود از کمیته برایم حقوق بگیرد خودش هم منشی مطب بود چندر قاز میاورد با هم میخوردیم کلفتی هم نمیرفتم خواهرم هم قول داده بود به شرط جدایی کمکم کند وپول پیش یک خانه ی خوب را به من بدهد اینطور از دست این صاحبخانه ی غر غرو هم خلاص میشدم فقط میماند که یوسف را پی نخود سیاه بفرستم ووسایلم را جمع کنم وبرای همیشه از دستش رها شوم مرتیکه ی مفنگی خجالت هم نمیکشد مثل خر جلوی چشمم دود میکند با صدای زنگ تلفن کلاف افکارم از دستم در رفت ما که کسی را نداشتیم حتمن باز دختر سارا دختر بزرگم شکمش سفت کار کرده که زنگ زده راه چاه بپرسد گفتم چی میگی سارا جان کسی گفت سلام خانم گفتم سلام گفت خانم بهاره طالبی گفتم بله گفت خانم شما در قرعه کشی بانک برنده شدید لطفن یا همین الان یا فردا با مدارک شناسایی تشریف بیارین برای تکمیل کارهای اداری گفتم حالا چی هست گفت ماشین گوشی را سریع گذاشتم به تلفن خیره شدم تمام تنم داغ شد ماشین ارزوی چند ساله ام بیچاره یک ان دیدم یوسف به صورتم اب می پاچد و می گوید باز اون دختره چی گف پس افتادی به حدیث چیزی شده خیره نگاهش کردم وهیچ نگفتم نباید می فهمید والا دیگر نمی توانستم از او طلاق بگیرم گفتم اره حدیث حلش بده میرم ببینم چه خبره به طرف کمد رفتم طوری که یوسف نفهمد دفترچه و شناسنامه ام را برداشتم یوسف به من نگاه کرد گفتم دارم پول بر میدارم گفت اگه داری به منم بده میخوام سیگار بخرم سه هزار تومن داشتم دو هزار تومن انداختم جلوش چادرم را لای دندانهایم گرفتم وبطرف بانک رفتم یاد قیافه ی شوهرم افتادم او را شبیه گرگ میدیدم حالا اگر دامادم بفهمد چه میشود دیگر نمی تواند به سارا بگوید بچه کلفت اگر بفهمدمثل هیولا برای ماشینم دندان تیز میکند میگفتند پول حلال برکت دارد باورم نمیشد فکرش را هم نمیکردم به ده هزار تومان ماشین بدهند جلوی بانک که رسیدم خشکم زد روی پرچم نوشته بود بهاره طالبی برنده یک دستگاه کمری سرم گیج رفت نشستم چند نفر نگاهی انداختند ورفتند نمیدانستم چقدر اما فکر کنم پول یک خانه میشد وقتی شناسنامه را روی میز گذاشتم هر لحظه منتظر بودم بگوید اشتباه شده ماشین برای شما نیست اما نگفت بعد از برسی مدارک کارت دعوتی بدستم داد وگفت طی مراسمی به شما تحویل داده خواهد شد احساس غرور میکردم اما شوهرم به هیچ عنوان نباید میفهمید از رئیس بانک خواهش کردم پرچم را باز کند دلیلش را پرسید گفتم شوهرم بدش میاید گفت خانم مردم باید بفهمند تا در بانک سرمایه گذاری کنند ترسیدم اصرار کنم ماشین را به من ندهند شب ساعت یک از خواب بیدار شدم یاد پرچم افتادم بی سر وصدااز حیاط فرچه ی دسته بلند را برداشتم وبه طرف بانک رفتم سر فرچه را به پرچم گیر دادم وکشیدم پایین پرچم کنده شد اما ناگهان دزدگیرهای بانک به صدا در امد از دور صدای ماشینهای پلیس میامد سریع به کوچه ی خلوتی پناه بردم وخودم را به خانه رساندم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/08/09ساعت 7:38  توسط زهرا اصغری  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/08/07ساعت 6:43  توسط زهرا اصغری  | 

الو

الو بفرمایید

سلام منم اختر خانم زهرا

سلام زهرا جان خوبی خاله

به لطف شما والا غرض از مزاحمت ایران دختر خالتون از دهات زنگ زده بود شماره ی شما رو میخواست بهش دادم می گفت پسرم افتاده زندون تنها شدم می گفت مادر شما بره دهات تا تنها نباشن

تو چقدر ساده ای زهرا به من زنگ زد منم اول دلم سوخت به داداشم زنگ زدم گفتم مامان رو بفرستیم گناه داره تنها مونده داداشم گفت ساده نباش اولا اون گرگه از هیچ کس نمی ترسه دومن از کی تا حالا خاله شناس شده از اون موقع گاهی راهمون به خونه ی خاله می افتاد کلی غر غر می کرد حالا چی شده یاد خالش افتاده

عجب

خلاصه زهرا جون خودت که در جریان هستی اون از اینکه چند تا شوهر کرد دو تا بچه پس انداخت وبرگشت بیچاره خالم و شوهرخالم که با اون فلا کت مردن داداششم که معتاد بود ومرد حالا بچه هاش بزرگ شدن اومدن ارثشون رو می خوان وقتی به من زنگ زد می گفت بلیط هواپیما بگیر شبونه خاله رو بفرست صد هزار تومنم بشه من پولشو میدم دلم راضی نشد زنگ زدم به بچه ی داداشش میدونی چی گفت

چی گفت

شاخ دراوردم میگفت دختر خاله من رفتم ازش شکایت کردم ارث بابامو میخوام اومده دادگاه میگه هنوز مادر من نمرده من به اینا ارث بدم گفتن کو مادرت میخواسته خاله رو به جای مادرش ببره دادگاه میدونی که مامانم خیلی شبیه خاله بیچارمه

اختر خانم مگه شناسنامه ی خالت رو باطل نکردن

نه بابا تو دهات این چیزا نیست هر کی بمیره شبونه ته دهات چالش میکنن

واقعن که اختر خانم من وتو خیلی ساده ایم مغزم سوت کشید

اره خاله

اختر خانم کار نداری دیگه مزاحم نمی شم

خداحافظ خاله خداحافظ

 

+ نوشته شده در  شنبه 1386/07/14ساعت 8:20  توسط زهرا اصغری  | 

به حریم دل من یاس سفر کرده شده

به هوایم عطر اغاز پراکنده شده

ای نسیم غزل از کوچه ی ما گذر بکن

دل به الهام دراین سپیده اماده شده

+ نوشته شده در  شنبه 1386/07/14ساعت 8:16  توسط زهرا اصغری  | 

با سرعت رفتم جلوی اینه کمی کرم ضد افتاب مالیدم روسریام را مرتب کردم زنگ در خانه به صدا درامد وای گیه این وقت روز الان کلاسم دیر میشه بطرف ایفون رفتم غیر قابل باور بود خودم بودم کمی نگاهش کردم اضطراب داشت انگار این پا وان پا میکرد چند بار زنگ زد ومن در جا خشکیده نگاهش میکردم خواست برود که دگمه ی ایفون را زدم سرش را انداخت پایین و وارد شد صدای پاهایش که از پله ها دوان دوان بالا می امد ضربه های قلبم را محکمتر میکرد جلوی در اپارتمان رسید زنگ زد لحظه ای تردید کردم گفت در را باز کن میدانم در خانه ای همزاد بی اختیار به طرف در رفتم در را باز کردم چشم درچشم اول سیر به همدیگر نگاه کردیم گفت تعارف نمی کنی تو بیا یم گفتم بفر مایید به طرف راحتی رفت و روی ان ولو شد از روی ناچاری به اشپزخانه پناه بردم ونفس عمیق داخل سینه ام را بیرون دادم با سبد میوه به داخل سالن امدم گفت :تعجب کردی

گفتم:خب خیلی

گفت:اما تعجب من تموم شده من خیلی وقته تو رو تحت نظر دارم اول فکر کردم با هم دو قلو هستیم اما بعد از کلی تحقیق متوجه شدم اصلاوتحت هیچ شرایطی پرمون به هم نخورده تلفن زنگ زد

محسن بود گفت چرا نیومدی گفتم بعد زنگ بزن بهت میگم  همزادم گفت محسن بود گفتم از کجا فهمیدی  گفتم که دربارت کلی تحقیق کردم دیگر داشتم دیوانه میشدم کی از وجود من با خبر شدی

حقیقتش من در روستایی در شمال زندگی میکنم یکروز که برای خرید به شهر رفتم یکی به من نگاه کرد دستش را برد بالا وگفت سلام زهرا          امدم نزدیک وگفتم اسم من زهرا نیست وشما را نمیشناسم باورش نشد گفت خجالت بکش زهرا دیگه خال روی چونه ات  را که نمی توانی انکار کنی                        ادرس تو را از او گرفتم تا امسال که دانشگاهدر تهران قبول شدم     حالا یک چای بیار با هم بخوریم

دربارهی همزاد زیاد شنیده بودم اما راستش دیدنش صفای دیگری داشت ÷درم دکترای علم ژنتیک داشت موضوع را که به او گفتم  پرسید مال کدام روستا است   گفتم حسین اباد گفت عجب دستش را روی چانه اش گذاشت و سرش را اهسته تکان داد     گفتم پدر نکنه خواهر دو قلوی منه گفت نه غیر ممکنه  اما این را بدانی بد نیست که نطفه تو زیر درخت بزرگی در حسین اباد بسته شده وقتی که در جوانی با مادرت به شمال رفته بودیم    به خوابگاه همزاد زنگ زدم وموضوع را با او در میان گذاشتم جالب بود با سماجتهای او مادرش مه به او گفته بود که زیر درخت چناربالای تپه با پدرش او را پس انداخته اند

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/06/04ساعت 8:23  توسط زهرا اصغری  | 

داستان نوشته ی گیب هادسون که به صورت نامه ای به اقای بوش نوشته شده.سیاست های دولتمردان را به طور مستقیم به سخره میگیرد .قدرت داستان جنبه ی سیاسی ان است . در طول تاریخ داستان نویسی ثابت شده داستانهایی با مضمون سیاسی همیشه جنجالی در دنیای داستان به راه می اندازند و میتوانند جوایز بزرگی را مانند این داستان از ان خود کنند. صراحت وشجاعت گیب هادسون در این داستان ستودنی است . داستان فضا سازی جالبی داردوشیوه ی روایت با داستان مچ است
+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/05/28ساعت 23:50  توسط زهرا اصغری  |